تبليغاتX
چترها را باید بست زیر باران باید رفت!!!
دوست را ، زير باران بايد جست .زیرباران باید بازی کرد.زیر باران باید چیز نوشت,حرف

سکوت

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یاری فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است
                                                   فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  87/01/17ساعت 0:8 AM  توسط مهسا | 
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من
بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما با خود خواهد برد
باد ما با خود خواهد برد

+ نوشته شده در  86/12/08ساعت 6:0 PM  توسط مهسا | 

 

مي خروشد دريا

هيچكس نيست به ساحل پيدا

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك .

مانده بر ساحل

قايقي، ريخته بر سر او،

پيكرش را ز رهي نا روشن

برده در تلخي ادراك فرو .

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش .

و در اين وقت كه هر كوهه آب

حرف با گوش نهان مي زندش،

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصه يك شب طوفاني را .

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوند داشت

با خيالي در خواب

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظه غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 3:55 PM  توسط مهسا | 


فتح باغ

آن كلاغي كه پريد
از فراز سرِ ما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد
و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه مي دانند
همه مي دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
سخن از گيسوي خوشبخت منست
با شقايق هاي سوخته بوسه تو
و صميميت تن هامان در طراري
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهي ها در آب
سخن از زندگي نقره اي آوازيست
كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند
ما در آن جنگل سبز سيال
شبي از خرگوشان وحشي
و در آن درياي مضطرب خونسرد
از صدف هاي پر از مرواريد
و در آن كوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
كه چه بايد كرد ؟
همه مي دانند
همه مي دانند
ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم
در نگاه شرم آگين گلي گمنام
و بقا را در يك لحظه نا محدود
كه دو خورشيد به هم خيره شدند
سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند
و زميني كه ز كشتي ديگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بيا
به چمنزار بزرگ
و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند
و كبوترهاي معصوم
از بلندي هاي برج سپيد خود
به زمين مي نگرند.

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 3:49 PM  توسط مهسا | 

 

ساده است ستايش گلی چيدنش و از ياد بردن که  گلدان را آب بايد داد،
ساده است بهره جويی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی!
او را به خود وانهادن ُ گفتن که :
ساده است ستايش گلی چيدنش و از ياد بردن که گلدان را آب بايد داد،
ساده است بهره جويی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی!
او را به خود وانهادن ُ گفتن که :
" ديگر نمی شناسمش! "

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 3:47 PM  توسط مهسا | 

 

خورشید سعادت را

 

بر آسمان خانه شما میبینم.

 

صبور باش...

 

تیره ترین ابرها هم چند روزی بیشتر

 

دوام نمی آورند!!!

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 2:11 PM  توسط مهسا | 
به تماشا سوگند و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر واژه ای در قفس

سلام

این اولین وبلاگ منه امیدوارم که هرکی به اینجا میاد ازش خوشش بیاد لطفا نظر هم بدین با هر گونه تبادل لینکی هم موافقم البته اگر شما موافق باشید.

 

Bye-bye

 

+ نوشته شده در  86/11/07ساعت 11:22 PM  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
mahia
من و دوست غولم
سلطان sms
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM